و تو از پشت طراوت
می نهی پا به همان سوی تن خسته من
با تو این قاصدک است خنده کنان
بر دم برنده شمشیر سپهر
آّه:
و تو از وراء نور میایی
حوریان هم همه در پشت سرت می ایند ، می خندند
سایه ها بر سر راهت می رقصند ، میرقصند
و من از روی نسیمی مدهوش
تا کران:
پر ز مهرت می ایم ، می ایم
انچه از قلب لطیفم مانده بر جا همه ارزانی تو
همه نگاه گرمم خیره بر قامت تو
همه امید عمرم:
یک نوازش،یک نگاه،یا یک صدا از تن تو
یاد من هست که ایامی پیش
با من اشتی تر از این دوران بودی
و به گاه گل سپیده هر صبح
بهر من یک سبد شعر می سرودی
می تنیدی روح خوابم را با شمیمت
می رسیدی جسم و جان را با وصالت
و من از روزنه پنجره ها می دیدم
کودکان را همه پاک
که برایت گل موج می چینند
از دل دریای محبت
آه :
پشت ان روزنه ها و درون های و هوی بچه ها
همچو آواز دل انگیز قناری
چه سرودی زیبا بود
چه سرودی ! در لطافت مثل گل
در صداقت مثل آب
در کنارش جاده ای سبز از صفا
در میانش بوته هایی از اقاقی
انتهایش شهر سفید نور بود...
اینک در انتظار تو ام
در انتظار تو گویی نگاه مرا
به انسوی پنجره ها دوخته اند
گویی با نرمی لحظه ها
سینه ام را دریده اند
من:
به اظطراب سکوت کوهستان
در دل تاریک شب رسیده ام
من:
به سوی سراب سرد بیابان
از سوز کام تشنه ام دویده ام
اینک در انتظار تو ام
اینک در انتظار تو ام
و پس از این پرسش:
این کبوتر بود ،
بر سر یک شاخه کاج
که در آسمان اوج گرفت
و پریدو بال زنان
رفت تا انجا که دگر
انشعاب نور، نور آزادی:
راحت از خورشید ،
به نگاه پیوند میخورد
دور بود ، خیلی دور
و رسیدن تا آنجا سخت،خیلی سخت
هیهات از پریشانی خورشید
که زنبورو مگس بر پهنایش عرض اندام کردند
اما کبوتر سوخت
و از آزادی مطلق
تنها پرهای سوخته و گوشتهای بریان کبوتر بود
که چون باران از ابر سیاه ستم
ریخت بر زمین دلگرفته ما
و ما:
از هیبت این بارش
پناه بردیم به زندانهای زیر زمینی
و در سلول هوسهامان خود را
به پشت میله ها سپردیم
و دیدیم تدفین خاطره ها را بدست زمان
و در این غوغا
تنها رنگین کمان بود که نعره کشید :
ای آدمها حواستان کجاست
آزادی هرگز نمی میرد
او در پشت مشتهایتان زندانیست!!
آتشی بر سینه ام نمود
وقتی که با آرزوی تو
دیده ام ندید
اندیشه بر وجود خالیم
سرود متروک خواند
صبح دلنشین تار شد
و تارم دگر صدا نداد
نا امید از خویش
گم شدم به تاریکی
پناه بردم به دفتری
که شعرم بر آن زبانه کشید
اما این سایبان کاغذی
سایه ای محدود داشت
کز آفتاب فراق
تحمل از کف داد
وانگه صدای اشک از دیدگان رسید
و شعر فراق تو گشت
شعری که صدای اشکها را شنید
برای اشنایی بهتر، این لغت رو در گوگل جستجو کنین.
با تشکر
ذهنم باز مانده است
در توانم نیست شعری بسرایم
آه ای زمان گذشته بازا
تا باز هم در وسعت بیکران تو
از انگشتان خسته ام
نغمه های دل
بر صفحه های کاغذی سفید نقش بندد
و خنده ای زیبا از پیروزی افکارم
عاشقانه بر لبم باز نشیند
آه ای زمان گذشته بازا
تا باز هم در وسعت بیکران تو
در جستجوی واژه ها باشم
در میانشان عشق را سالار دفترم سازم
تنم از آینده میلرزد
چرا که هر زمان گذشت
آموختم :
تقدیر من بجز عذاب نیست
پس ای زمان گذشته بازا
تا در وسعت بیکران تو
بند آید لرزش دستهایم
و خوار شود سرمای طولانی این زمستان تار
در طلعلع تابش آفتاب
من ردای روشن روز را به دوش گرگ دیده ام
من از فقدان ذهن خویش مرگ را چشیده ام
و میترسم از هجرت بی موسم ((آسمان))
که مادر ابرها بمیرد به دزدی صبح
و این دست سفید بی ریا
مدفون شود به زیر خاک
اینک ای زمان گذشته،من
تنم را بدستت سپرده ام
باز بر مرا بسوی گذشته من
و تو می بینی:
چگونه بالهایشان میخورد بر هم،
در فضای نیلگون آسمان خدا
آنها گویی قاصدان خداوندند
که خبر از گرمی و امید آوردند
خبر از سبزی و گل
با ورود کبوتران:
باد زنگوله برگها را مینوازد ارام
و آن گیلاس پیر خموش
که خبردار ایستاده در انتظار بهار
فانوس رنگارنگ شکوفه می افروزد
می نشینند کبوتران بر نازکی شاخه های درخت پیر
دل سنگها به تپش می افتد
و در واپسین برگهای دفتر روز
موجهای رودخانه رنگ غروب را میبوسند
می بینی دنیا چقدر زیباست؟
و چقدر آرام؟
آرام تر از بندهای کفش تو
و آرام تر از نفوذ غم در سلولهای سینه یک غمگین
پس در سرمای سفیدی که در آن می لرزی
آتش باش
شعله هایت آبی
و بدان :
عاقبت روزی کبوتران می آیند
بگوش آسمان رسیده است
غوغایی در آسمان بر پاست
گویی در آن دیار دور
زندگی به سر رسیده است
اما روز را شور دیگری بر پاست
برق خنده های مجنونش
به چشم خورشید نشسته است
طبیعت از جدالی سخت
خبرها به لب دارد:
آی مردم به هوش باشید
سلطان روشن روز
پادشاه سیاه شب را به جنگ میخواند
دیری نمی پاید کین دو امیر زمان
بر قلمرو بی حدو مرز خویش
لحظه های خویش را به کام نبرد خواهند خواند
..........
و حاصل فرود دشنه های تیز
در آوردگاه روز و شب
هیچ نبود مگر نیمه گشتن زمان
وای
اینجا پایان کار نیست
این کشتار فاحش اشکار
همچنان بین روزو شب برپاست
و من
در دل سیاهی شب
دستها را به دعا بر داشته ام
و میخواهم که شب فائق شود به روز
تا همیشه
در زیر سایه سیاهی او
زشتی کردار مردمان مستور باشد
میخواهم که شب فائق شود به روز
تا همیشه
زیر سایه سیاهی او
در سرای خلوت خویش بنشینم
و غصه های بی انتهای سینه را
در لابلای سطر های روشن دفترم
از چشمهای هرکه هست باز پوشم
مرا دیو درد بر دل نشسته ست
ای باران سیل اسا
ببار از اسمان ابری دلتنگ
که امشب هم نیاید باز مهمانم
دوچشمم مانده بر سنگ فرش کوچه ها باران
ببار که امشب دانه هایت را
با سوره های حمدو ناس و قدر بیشتر تر کرده ام
ببار که امشب آسمان هم کینه میتوزد
ببار تا بغضهای حنجرش آرام گیرد
نمیدانم چه دردی دارد این باران
نمیدانم چه بغضی دارد این باران
که چون یاد از من مسکین کند مهمان شیدایم
به بارش میدهد تن را
و فرمان میدهد او را
که بازا سوی اقبالت
منه پا در ره مشتاق دیدارت
گذارش تا که در جامش
شراب خون تنهایی بنوشد باز
گذارش تا به خلوتگاه سر خویش
جلیس قصه ها باشد
انیس غصه ها باشد
گذارش تا بمیر در میان درد و دیوار و در پی
که چون فرهاد عاشق شب شکن باشد
باری از فرمان بیرحمانه باران
باز میگردد مهمانم سوی اقبالش
و من باز اندرین خانه متروک
به باران شکوه میبافم
که ای باران سیل اسا
ببار از اسمان ابری دلتنگ
که امشب هم نیاید باز مهمانم
میفشارند مرا در قفس تنهایی
و چهار دیوار بلند اینک
طرح زندان مرا میریزند
تنها جوانانی به موفقیت میرسند که دغدغه اصلی آنان ازدواج نیست

